مرگ محبت عشق و انسانیت
آخرین سلام
میدونم میدونم میدونم که خداحافظی سخته ولی باید برم خدا شاهده که الان دارم اینها رو مینویسم بد جوری بغض زیر گلومو گرفته ولی چیکار میشه کرد؟؟؟
بالاخره هر اومدنی یه رفتنی داره و هر آغازی یه پایانی
من با عشق مینوشتم اما حالا که دیگه همه چی تموم شد پس دلمو باید به کدوم عشق خوش کنم؟؟؟
هر چند که دیگه پشت دستمو داغ کردم که عاشق نشم
جاداره از همینجا از همه دوستانیکه مارو همراهی میکردن تشکر کنم و یه معذرت خواهی عاجزانه هم بکنم از اون دسته از دوستانیکه درخواست مودم اسپای یا پلاگینشو یا هر نرم افزار دیگه ای رو داده بودن خلاصه اینکه باید ما رو ببخشین ولی من نهایت سعیم رو میکنم که نرم افزارهایی که درخواست میشه رو به ایمیل دوستان بفرستم
به هر حال میدونم که از ما به جز بدی چیزی ندیدین ولی دلم میخواد ما رو حلال کنید
اما همونطور که قول داده بودم و به خاطر اینکه بد قولی نکنم یه قسمت میزارم برا دانلود نرم افزارهایی که معرفی کرده بودم که این کار ممکنه یک کم طول بکشه
هک سایت هم که الحمد لله در موردش تقاضایی نشد که از این بابت خیالم راحت شد نه که باید تا آخر عمر من هی این چرندها رو مینوشتم
هک با روبات رو هم حذف کردم چون از بس بد و بیراه شنیدم(به شما خوبی نیومده)
اونهایی هم که توسط من هک شدن بیان آیدیهاشون رو پس بگیرن
به هر حال از همه دوستان تشکر میکنم
این هم آخرین آپدیت من تقدیم به شما ها
<<عشق نامیست که از آن گریزانم>>
درخت دوستی برکن که در قرن اتم دیگر توقع از رفیق و همدم و مونس قدیمی شد.
بکن تا میتوانی ظلم و جور که دستگیری هم در این عالم قدیمی شد.
به گرد شهر میگردم که تا آدم کنم پیدا به جان حضرت آدم که آدم هم قدیمی شد .
بخند بر کار جهان امروز که فرداتر سخت بینی تبسم هم قدیمی شد.
در این دنیا که نا مردان عصا از کور میدزدند
من از ناباوری آنجا محبت جستجو کردم
از همان روزیکه ...
دست قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزیکه ...
فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود.
از همان روزیکه ...
یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزیکه ...
با شلاق وخون دیوارچین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پرازآدم شد
و این آسیاب گشت و گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغا آدمیت برنگشت.
قرن ما روزگارمرگ انسانیت است
سینه دنیا زخوبیها تهیست
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
قرن موسی چومبه هاست
من که از پژمردن یک شاخه گل
ازفغان یک قناری در قفس
ازنگاه ساکت یک کودک بیمار
اشک درچشمان و بغضم در گلوست
وندر این ایام زهرم زهرمارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟؟؟
صحبت ازپژمردن یک گل نیست
وای............................
جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
فرض کن مرگ قناری درقفس هم
مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان
نرست
فرض کن جنگل بیابان بود
از روز نخست
درمیان کوه سوت و کور
درمیان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از:
مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.
گریه کن ...
که دیگر آغوش گرم پدری نیست که به آن بیاویزی
گریه کن ...
که دیگر دامان پر مهر مادری نیست که در آن بیاسایی
حال به که پناه میبری؟؟؟ ای معصوم بی پناه
آنانکه از تو به تو نزدیکتر بودند در وادی سرنوشت رهایت کردند
گریه کن ...
گریه کن تا شاید اشکهایت آتش درونت را خاموش کند
وخواب غفلت را از چشم خفتگان بزداید
گریه کن ...
گریه کن ...
گریه کن ...
<<زندگی یعنی چکیدن همچو شمع در وادی عشق>>
از تو مینویسم!!!
حتی بیشتر از فرشتگان سرزمین بالا!!!
با تو پر از صدای رودهای جنوب میشوم
بگذار در پرواز صدایت گم شوم.
بر بال ابرها خانه داری و چون آفتاب بر دلها میتابی ولی چگونه میتوانی سر بر تخت خویش راحت بیارامی؟؟؟
در حالی که چشمانی اشکبار در شبهایی دراز و غمداردر آرزوی دیدنت به در مینگرد...
چه غمگین و بغض آلود بود صدای پرنده عاشق!
قلب کوچکش را سپاه غم تسخیر کرده بود
چگونه میتوانست عاشقانه ترین آوازها را سر دهد؟؟؟
در حالی که زبانش بسته بود...
پرنده دیگر عاشق نبود!!!
قلب کوچکش اسیر صیادی شده بود که...
نه صداقت میدانست!
نه محبت میفهمید!
نه غزل میخواند!
ونه آواز میشنید...
روزگاری عشق تکه نان و آبی و
شکر خدا بود
روزگاری عشق قصه های مادر بزرگ
در شب یلدا بود
روزگاری عشق بوی کاهگل باران زده
در حیاط خانه ها بود
اما گذشت و گذشت...
و عشق در دود ماشینها گم شد
وبر سنگواره دلها تبدیل به نقش شد.
غنچه با دل گرفته گفت :
زندگی لب زخنده بستن است.
گل به خنده گفت :
زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است.
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد.
تو چه فکر میکنی؟؟؟
راستی کدامیک درست گفته اند؟؟؟
من که فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کرده است.
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر زغنچه پاره کرده است.
با هفت آسما پر از گلهای یاس و میخک
با صدها دریا پر از اشتیاق و پولک
یک قلب عاشق با حس بی قرار کوچک
میخواهد بگوید :
دوستت دارم
دوستت دارم تا آخر عمر!!!
در کوچه های غربت و اندوه
بی آنکه یاد سبز وجودت چشمان خو گرفته به تاریکی مرا رها کند
از هر چه آرزوست ملولم
دیری است بر کرانه این رود مانده ام
و این رود پر خروش با هیاهوی خویش گویی مرا به مسخره گرفته است
اما هنوز...
در کوچه های غربت و اندوه
چشم انتظار عابر شبهای حسرتم
بی آنکه یاد سبز وجودت چشمان خو گرفته به تاریکی مرا رها کند.
من میگم: منو شکستن چشم فانوسمو بستن
تو میگی: خدا بزرگه ماه رو میده به شب ما
من میگم: آخه دلم بود اونکه افتاده به خاکت
تومیگی: سرت سلامت آیینه ها زلال و پاکه
اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد
یکیمون بهار سرخوش یکیمون پاییز پردرد
من میگم: فاصله هرگز بین دستهای تو تا من
تو میگی: زندگی اینه حاصل عشق تو با من
من میگم: حالا بسوزم یا که با غصه بسازم
تو میگی: فرقی نداره من که چیزی نمیبازم
من میگم: اینجارو باختی عمری که رفته نمی یاد
تو میگی: قصه همین بود تو یه برگی توی این باد
نگاهی میکنیم مگه عاشق ندیدی تو
یا شاید دیدی و رسواترین عاشق ندیدی تو
یا ما مجنونیم و خونه خرابی عالمی داره
یا عشقت مونده و دست از سر ما بر نمیداره
خداییش فرقی هم انگارنداره
یا اگه داره دل رسوای ما بند کرده و گرفتاره
الهی دلخوشی باشه پناهت
گلهای رازقی تنپوش راهت
الهی خوش خبر باشه قناری
بخونه تا خروس خون چشم به راهت
صفای دیدنت ای قصه نور
منو با خود ببر تا آخر دور
گلهای پیرهنت یاس و اقاقیست
بمونم منتظر تا قصه باقیست؟؟؟
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه غصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمیشوددر سر ما نمیرود
ازگذرسینه ما یاردگرگذرکند
شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام
کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم
مقصد و مقصودم تویی!
عشقم و معبودم تویی!
از تو حذر نمیکنم
سایه مگر گذر کند
چاره کارما تویی!
یاور و یار ما تویی!
توبه اثر نمیکند
مرگ مگراثر کند
مجرم آزاده منم
تن به جزا داده منم
قاضی درگاه تویی
حکم سحرگاه تویی
مسافر شهر غمی غریبی مثل خودمی
توصورتت پر از غمه غصه داری یه عالمه
دوست داری دردو دل کنی
دلت گرفته از همه
غریبه توی غربت نگی چی شد محبت!!!
بگی میگن دیوونست حرفاش چه بچه گونست
تقصیر آدمها نیست
این همه درد دوا نیست
گفتی غریبی بهتره
واسه همه در به درا
این دیگه راه آخره
تو شک و توی تردید چشات کجا رو میدید؟؟؟
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشقبازی موجا قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
قصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد
برا داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن: حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه فعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
اونقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی شیشه نگات غبارآهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب اما با بوسه میشکنی
مثل همه آرزوهام تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آیینه چشام حقیر لایق تو نیست
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
خدا حافظ
سفرت بخیر اما به شکوفه های باران برسان سلام مارا


